rehearsal م_پروژه ارشدم

درخواست حذف این مطلب

بچه ها

سر فرصت میشینم درباره پروژه فوق لیسانسم براتون صحبت میکنم.


به حدی پروژه من سنگینه (حرف میزنم و مقایسه میکنم تا متوجه بشین چی میگم) که هر سرییی من گروپ میتینگ پرزنتیشن داشتم و هر سری که درباره پروژه م حرف زدم و هر سری که درباره فرست یر ریپورتم حرف زدم با اینکه همیشههه بچه ها میگن که کلی چیز و میز یاد میگیرن، و میگن که خیلیی شیرینیه

بچه ولی خیلی سنگینه! همشم میگن. جالبه هیچ چرت نمیزنه ولی بعدش که میفهمن، میگن که سنگینه! سنگینه!

بچه ها واقعا سنگینه!


من یه گهی خوردم از خدا خواستم منو هدایت کنه بایوفیزیکال کمیستری بخونم تو دپارتمانی که همه شیمی میخونن و نه حتی بیوشیمی

بچه ها به فاک عظمی رفتم. یعنی کلیییی چیز ادم یاد میگیره

ولی سخت و سنگینن

هیچ بایوفیزیکال کمیستری کار نمیکنه.


تو گروه ما هیچ بایوفیزیکال کمیستری کار نمیکنه.

واقعا سخته اینو به جرات میگم.

واقعا سنگینه این پروژه! بیچاره مم قشنگ میفهمه که سنگینه پروژه.

قشنگ درک میکنه.

طفلک.

این بچه ها هیچ کدوم جفت md simulation و experimantal رو با هم انجام نمیدن. من به خاطر علاقه وافرم با هر دو کار میکنم. خیلیییی دوست داشتنین و پیچیده! حتی هیچ مقاله ای پوشش نمیده هر دوی این کارها رو.

یعنی حتی این موضوعی که نزدیک به پروژه م انتخاب ردباره ش صحبت کنم واقعااا سخته!

ولی اولین بارمه که از صمیم قلبم احساس خوشبختی دارم.

یکی اینکه به فانتزیم رسیدم و دارم بایوفیزیکال کمیستری میخونم و دوم اینکه گفتم خدایا شکرت پروسه یادگیری همینه! من رو این همه چیز سخت کار تو این مدت! علاف نچرخیدم!


ولی دلم برای ای داورم توی فرست یر ریپورتم سوخت که گفتن مریم این پروژه خیلیییی complicated هست! و هست!